تبليغاتX
به وبلاگ قربانی خوشامدید عشق

















عشق

دوری یعنی فراق، فراق یعنی دلتنگی، دلتنگی یعنی تو، تو یعنی همه ی دنیای من!

هر چه آرزوی خـوب مال تـو                    هر چی کـه خاطره داری مال من

اون روزهای عاشقانه مال تو                این شبهای بی قراری مال مــــن

به دریای غمت دل می زنم من            که در عشق تو دریا دل منم مـــن

اگر در کلبه ی غیر تو نــــــبرم             به چشمان سیاهت دشمنم مـــن

به چشمان قشنگ عهد بستم             تو را چون جان شیرین می پرستم  

چقدر سخته تو چشای اونیکه تموم عشقتو ازت دزدید و به جایش یه زخم همیشگی رو قلبت

هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت باشی حس کنی هنوز هم دوستش

داری .

چقدر سخته خواسته باشی سر تئ باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش تمام

وجودت لح شده

چقدر سخته ساعت ها با هاش حرف بزنی  ولی وقتی بهش رسیدی هیچ چیز به جز سلام

نتونی بگی

چقدر سخته پشتت بهش باشه و دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه ولی مجبور بشی

بخندی تا نفهمه هنوز دوستش داری

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغچه دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی اون و قت آروم

زیر لب بگی :

                                                     گل من باغچه ی نو مبارک

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت9:7توسط | |

دیرنیست  به هم بیگانه نیستیم احساسمان ،

 

آرزوهایمان و نگاهایمان  باهم گره خورد من تو

 

را در قصه های شیرین عاشقانه ام جاداده ام

 

پنجره های امید و شادی را باز خواهیم کرد و

 

ترانه خوش آهنگ صمیمیت را با هم خواهیم

 

خواند گل های از مهربانی و خوشبختی را  در

 

باغچه دلمان خواهیم کاشت تا بعد از این صداقت

 

مان صدای زلال خوشبختی مان را به افق های

 

دوردست برساند دیگر کسی نمانده همه رفته اند

 

و تنها خاطرهاست که می ماند در ازدحام پر صدا

 

های این سکوت دغدغه بی تو بودن شیشۀ نازک

 

تنـــــهای و احســــاســـــم  را تلنگر میـــــــــــزنـد

 

در انتهای جادۀ کوچه باغ های کودکی سر، ردپای

 

نگاهت را نشان میدهد  ومن چه آرام روی بـــــال

 

خیال نوشته ام ما با هم می توانیم  تا انتهای جادۀ

 

                  خوشبختی برویم !

 

 

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت9:5توسط | |

عشقم تا همیشه باهات هستم.... در روزهای خوب در روزهای بد.... در روزهای شادی در روزهای غم..... هیچ وقت و هیچ وقت تو را ترک نخواهم کرد

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت3:44توسط | |

 

     یه دخترم...                 

 

یه دخترم یه دختر دل شکسته

یه دختری که از این دنیا دیگه شده خسته

توش همش پر سختی و درده

تو این دنیا ندیدم خوشی برای چند لحظه

همش دیدم اشک و گریه

همش دیدم غم و غصه

دیگه از این دنیا شدم خسته

دیگه دلم نمیخواد بمونم زنده

دلم دیگه نمیخواد بمونم زنده

میخوام برم تو یه دنیای دیگه

ببینم چیزای تازه

ببینم اون دنیا هم داره غم و غصه؟؟؟

دیگه دلم نمیخواد بمونم زنده...      

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت9:13توسط | |

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد/؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت9:11توسط | |

كجایی بهترینم

دیگر صدایت را نمیشنوم و تاریكی تنهایی مرحمی شده است بر دل شكسته ام

كجایی؟

آنگاه كه صدایت میكنم و در امتداد تاریكی به دنبال نور میگردم اثری از تو نیست و صدایت را نمیشنوم

تو همان مسافر قریبی بودی كه در جاده تنهایی قلبم پا گذاشتی ولی امروز تو رفته ای ولی هنوز رد پایت بر روی قلبم جاریست

هنوز هم صدای گام برداشتنت را میشنوم آرام آمدی و آرامتر رفتی یادگاری بر روی جاده قلبم گذاشتی و من برای همیشه جاده قلبم را بستم تا دیگر كسی پا بر روی تنها یادگاریت نگذارد

كجایی مهربانم

در تمام مدت ورودت همیشه همچون ابری بالای سرت بودم تا نور خورشید تو را اذیت نكند وقت ناراحتیت و خستگیت هر آنچه در آنجا بود برایت به ارمغان آوردم ولی هیچ گاه فكر نمیكردم تو روزی به انتهای جاده قلبم میرسی

هرگاه كه به دوردستها مینگریستم انگار انتهایی نداشت و بی انتها بود ولی افسوس كه اشتباه فكر میكردم و دیگر فرصتی نیست تو رفته ای

تو رفته ای و من تنها تر از همیشه با خدایم خلوت میكنم

خلوتی سخت و به یاد تو در درگاه خداوند طلب سلامتی و خوشبختیت را میكنم

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت18:14توسط | |

من با تو بودم

وقتی که چشمت... تنهای تنها... تو بستر عشق، خوابش نمی برد

من با تو بودم، اما ندیدی
وقتی خیالت پروانه میشد... تا شعله می رفت... اما نمی مرد
من با تو بودم، اما ندیدی
شبی که در قفس وا بود و تو ... می تونستی بری و آب بشی
دست کم تا لب تاریکی بیایی... مث یه حادثه آفتاب بشی
موندی و حتی رو اسم پرواز هم خط کشیدی
برای رفتن
من با تو بودم،من با تو بودم، اما ندیدی
وقتی که چشمات غیر از نگاهت... آیینه هم داشت
وقتی نگاهت تا بی نهایت یه لحظه کم داشت
چشم انتظار اون لحظه بودم
آیینه دار اون لحظه بودم
اما ندیدی... من با تو بودم... اما ندیدی.

گرچه رفتی


گرچه رفتی اما نگاهت را به خاطر می سپارم
چشم های بی نگاهت را به خاطر می سپارم
گرچه می دانم که من هم بی وفا بودم اما
بعد از این درد و آهت را به خاطر می سپارم
هر شبانگر بر سر راهت نشینم تا بیایی
بی تو اما خاک راهت را به خاطر می سپارم
کاشکی جو مردابی هر شب روی ماهت را ببینم
انعکاس روی ماهت را به خاطر می سپارم
گر چه رفتی از کنارم دوستت دارم
هر طلوع و غروبت را به خاطر می سپارم.

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت7:44توسط | |

برای تو


بارها و بارها نوشتم

اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو
برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم
که بخواني تا بداني
تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي
که بخواني تا بداني
برايم همچون آب براي گل
برايت مينويسم که بخواني و بداني
من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام
آسان از دست نخواهم داد
مينويسم تا بداني
وقتي آمدي پاييز بود
با آمدنت پاييز را بهار کردي
زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را
نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود
نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند
تو را به دل بهاريت قسم
بمان و فصل ها را بهم نريز .

اما عشق

من میدانم

میدانم روزی که از کوچه دلتنگی هایم گذر خواهی کرد
من آن روز کوچه را با اشک هایم اب خواهم داد تا،
بوی خوش آمدن یار همه را باخبر کند
و به انتظار دیرینه ی من پایان دهد
دوست نداشتن هایت را در سینه ام، در خیالم و در روحم حبس خواهم کرد.

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت3:44توسط | |

می ترسم...
می ترسم... از روزی که دستهای تو هم سرد شوند

می ترسم... از روزی که به صدایت نیاندیشم
می ترسم... از روزی که در ذهنم نگاهت را نبینم
می ترسم... از روزی که تا ابد تو را نبینم
می ترسم... از روزی که بعد از آن تا بی نهایت تو را نشنوم
می ترسم... از نگاه تو... دستان تو... صدای تو
می ترسم... از روزی که فقط به من نمی اندیشی
می ترسم... از نفس های تو،آن لحظه که با نبضم هماهنگ نزند
می ترسم

عاشق تر از این بودم اگر لخظه پرواز
گر دست نجیب تو کلید قفسم بود
عاشق تر از این بودم اگر عطر نفس هات
در لحظه بی همنفسی همنفسم بود
عاشق تر از این بودم اگر فاصله ها رو
این آیینه شبزده تکرار نمی کرد
عاشق تر از این بودم اگر هق هق ما را
این سایه سرما زده بی خواب نمی کرد
با تو بهترین بودم همسایه خورشیدی
تو نقش تبسم را از ایینه دزدیدی
عاشق تر از این بودم اگر در شب وحشت
مثل تپش زنجره نایاب نبودی
عاشق تر از این بودم اگر وقت عبورت
آن سوی سکوت پنجره خواب نبودی
عاشق تر از این بودم اگر ثانیه ها را
اندوه فراموشی من تار نمی کرد
عاشق تر از این بودی اگر این دل ساده
اسرار مرا پیش تو اقرار نمی کرد
با تو بهترین بودم همسایه خورشیدی
تو نقش تبسم را از آیینه دزدیدی

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت5:16توسط | |

زيباترين تصويري که در
زندگانيم ديدم نگاه
عاشقانه و معصومانه تو بود

زيباترين سخني که
شنيدم سکوت دوست
داشتني تو بود

زيباترين احساساتم
گفتن دوست داشتن تو بود

زيباترين انتظار زندگیم
حسرت ديدار تو بود

زيباترين لحظه زندگيم
لحظه با تو بودن بود

زيباترين هديه عمرم
محبت تو بود

زيباترين تنهاييم
گريه براي تو بود

زيباترين اعترافم
عشق تو بود .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت6:49توسط | |